خاطرات من و ني ني

خاطرات روزمره من قبل از بارداري تا...

 

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


[موضوع : ]

نوشته شده در جمعه 22 شهريور 1392ساعت 13:20 توسط هما |

 

دوستان سلام 

ببخشید واقعا وقت برای خودم ندارم که آپ کنم

اینم عکسای یادگاری از نیکی هفت ماهه ما

 

اولین دالی بازی ها

 

 

یک روز حمامی

در گیر و دار خانه تکانی قبل عید در نقش مهندس ناظر

اولین کتاب خوانی

تولد نیم سالگی

 

 

نیم سالگی مبارک ،پنجم عید 95

نیکی و روروک سواری در آشپزخانه

نیکی و تمرین برای دوستی با وان حمامخندونک

نیکی موش موشک میشود همراه صدایی بامزه 

نیکی به فکر اندازه گیری قد افتاذهچشمک

[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 9 ارديبهشت 1395ساعت 2:33 توسط هما| |

از چهل روزگی نیکی جون تا امروز که اولین روز زمستان نود و چهاره اتفاقای زیادی افتاده،5آذر نیکی واکسن دوماهگی شو زد  و تب کرد ، اولین تب زندگیش و اولین شب بیداری مادرانه من تا صبح خطا، این شب بیداری مث شب بیداریهای شیردهی نیست که وسطش یه چرتم می شه زد، چون نیکی جونم تب داشت تا صبح بالاسرش نشستم با اینکه بعد هر بار شیر خوردن و کمی درد پا  و کمی گریه خوابش می برد ولی دلم نمی یومد بخوابم، اونشب و روز گذشت و دوسه روز بعدش ما راهی یزد شدیم با کل اثاثقوی در تاریخ هفتم آذر ماه ما وارد یزد شدیم و روزای سخت زیادی رو گذروندیم،عمو وحید با ما اومد برای کمک ،خیلی بهمون کمک کرد،خلاصه خونه رو چیدیم و دوستانمون اومدند دیدنمون، خاله بیانه و عمو ابراهیم با آروین پسرشون اومدند و بعد دوستم مریم جون با همسرش اومدند،این روزا از طریق اینترنت با خانواده ها در ارتباطیم و هی عکس می ذاریم براشون،دیشب شب چله بود اولین یلدای نیکی جون مامحبت، چون دوستم بیانه تازه پدرشو از دست داده دعوتشون کردیم که بیان پیش ما و خونه تنها نمونن آخه اونا هم مث ما همه اقوامشون شهر خودشونندلخور،

عزیزم برات آرزوی زمستانی شاد دارم،اولین روز زمستونت مبارکبوس

راستی توی این روزا بردمت مرکز بهداشت ، همه چی نرماله ،خداروشکرخندونک

خیلی وقت کم میارم واسه آپ کردن وبلاگت منو ببخشچشمک

ادامه دارد

چهل روزگی نیکی جون

چهل روزگی نیکی جونم

توی جاده نیک حسابی خوابید تا یزد

 

اتاق نیکی در خونه جدید

نیکی روی تخت والدینش خوابیدهخندونک

اولین تیپ زمستانی نیکی

نیکی زبل می شود در دوماه و نیمگی

نیکی لالا

این مدلی که میشه یاد حسنی نگو بلا بگو می افتم موهای فرش از پشت کلاه می زنه بیرونزیبا

وقتی پدر کریر را وصل کالسکه می کند ونیکی خانم را در خانه دور دور می دهد

نیکی و پدر ،شب یلدای 94

این هم هنرهای مادر،ژله رنگین کمان کجکی

و نون دستپخت مامان،قلفتی سبزواری با اردهچشمک

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 1 دی 1394ساعت 17:49 توسط هما| |

سلام 

نیکی جون ما در تاریخ 5 مهر 94 در بیبمارستان شهیدان مبینی ساعت 5:45 هصر دنیا اومد.

با زایمان طبیعی

خدایا شکرت

اینم نیگی خانم ما با شرح و تفصیلات 

نیکی در روز اول در بیمارستان

نیکی در خانه همراه آنجلا جونش

نیکی و بابا رضا 

نیکی و مامان هما 

اتاق نیکی خونه عزیزش 

پاکوچولوی نیکی

دست کوچولوی نیکی

پاهای نیکی دردست مامان و باباش

نیکی و آنجلا روز یازدهم 

 

نیکی بعد حموم دهم 

نیکی روز تولد یک ماهگیش 5 آبان 94

کیک تولد یک ماهگی که خاله سیما زحمتشو کشیده

 

ادامه دارد......

[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان 1394ساعت 18:43 توسط هما| |

سلام ثمره قلبمونمحبتمحبت

خوبی مادر؟

عزیزم چند روزه چمدون بستم و منتظرم کار بابا رضا تموم بشه راهی زادگاهمون بشیم، اونجا یه عالمه کار دارم اولش که از همه مهمتره رفتن پیش یه دکتر خوبه که ماه آخر زیر نظرش باشم خودم دکتر راحله احمدی رو در نظر دارم که هم تجربه اش زیاده هم  کارش میگن خیلی درسته هم رییس بیمارستانه خلاصه اگه مورد اورژانسی برامون پیش بیاد در دسترس تر از بقیه است، خلاصه برم پیشش یه سونوی آخر هم انجام بدم و آماده  تشریف فرمایی فرشته آسمونیمون بشیم، بوسیه کار مهم دیگه چیدن سیسمونیته توی اتاق خواب عزیز که زحمت کشیده این روزا خالیش کرده برای من و شما، خندونکدید و بازدید با رفقا و فامیل هم یکی از برنامه هامه زیباو پیاده روی منظم، انجام نرمش هایی که توی کلاس آمادگی زایمان بهمون سفارش کردن و خلاصه همه چی مهیا بشه واسه دیدن روی ماهت، راستی بهت گفتم خاله راحله نی نی سومشو حامله است؟چشمک

ایشالله خاله بانو هم بزودی مامان بشه.متنظر

توی این مدت که خبری ازم نبود یکی از همکارای خاله سیما  خانم مهرتاش با آقاشون اومدن یزد پیشمون و خوب بود خوش گذشت، ایشالله ایشون هم مادر بشن بزودی، دکتر حباب رفیقم الان مشهده با خانواده رفتن پابوس امام رضا  به امید خدا این دفعه امام رضا نظری کنه و خدا بخواد ایشون هم مادر بشن، دوست قدیمیم ندا 27 شهریور عرووسیشه یعنی درست همون روزایی که قراره شما بیای نمی دونم بتونم عروسیش شرکت کنم یا نه  در هر صورت امیدورم خوشبخت بشه،جشن از خدا می خوام تجربه زیبای بارداری و مادر شدن رو به همه آرزومنداش بچشونه.الهی آمینآرام

دختر گلم بعد رفتنمون به زادگاهم بازم برات میام  و می نویسم، به امید خدا

فعلا بوس بوس محبتبوس

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد 1394ساعت 9:29 توسط هما| |

عزیز دل مادر سلامبوس

ثمره قلبم سلاممحبت

نور دوچشمونم سلامزیبا

عزیزم امروز و دیروز چکاب های نهایی قبل رفتنمون رو انجام دادم خندونکهم خانم دکتر دهقانی هم ماما خانم موسوی  گفتند همه چی خداروشکر عایه و نرمال و می تونی بری سفر.حتی هردوشون پرونده هامو دادن با خودم ببرم که برای زایمان لازممه.

دیروز وقتی سونو مختصری شدم دکترمون گفت دیگه وضعیت بریچ نداری یعنی چرخیدی و سر نازنینت اومده پایین و دیگه نیازی به سزارین نیست خداروشکر.من و بابا رضا اعتقاد داریم هر چیزی طبیعیش بهتره مگه اینکه مجبور بشیم.

خلاصه ظهر اومدم خونه و وقتی بابا رضا اومد خونه ازش مشتولوق خواستم برای خبر خوبعینک تا گفتم خبر خوب گفت دخترمون چرخیده؟راضی

منتعجب

بابا رضاخندونک

توخجالت

چه بابای باهوشی زود حدس زد و زد به هدف و گفت به عنوان مشتولوق عصر بریم هرچی دلت بخواد برات می خرم گفتم من چیزی لازم ندارم خداروشکر و دخترمون زحمت کشیده ملق زده قه قههجایزه باید براش بخریم و خلاصه عصر رفتیم نمایندگی وان بای وان سر کوچه و دوتا لباس برات خریدیم و کنارش اسباب بازی فروشی بود بابا رضا اصرار کرد بریم اسباب بازیاشو ببینیم و تا وارد مغازه شدیم هردومون چشممون خورد به یه عروسک ناز، به هم نگاهی تایید آمیز کردیم و اون عروسک قشنگ رو هم برات خریدیم، این اولین خرید های من و بابا رضا برای دختر گلمونه، بغلمی دونم شاید خیلی دیره آخه عزیزت یعنی مامان جونم همه چی برات خریده و همش می گه هما همه چی خریدم چیزی نخری ها می  گم باشه ولی دیگه این چرخیدنت جایزه داشت، خلاصه  اومدم خونه شاد و خندان

روی پیراهن عروسک ،گلدوزی شده آنجل یعنی فرشته ماهم اسم عروسکتو گذاشتیم آنجلا

اینم عکسش

و اینم عکس آنجلا و دوتا لباس شما

امروز صبح هم رفتم مرکز بهداشت آخه می دونی من خیلی مقید و وسواسم هم می رم پیش دکتر متخصص هم پیش ماما ، امروز ماما گفت همه چی عالیه حتی دست روی شکمم گذاشت گفت اینجا سرشه اینجا پشتشه و صدای قلبتو بازم شنیدم، نتیجه چکاب های آخر عالی بوده ویتامین دی 63 که عالیه ، کم خونی ندارم، عفونت ندارم اضافه  وزن این ماه هم دوکیلو بوده و قبل اینکه شما بیای من 55 کیلو بودم الان 65 کیلو ام شیکمم دور تا دور ترک خورده با اینکه هر شب روغن زیتون می زنمغمگین یه موقع هایی پاهام توی خواب تیر می کشه بیدار می شم ،خطا نفس کم میارم بیدار می شمدلخور یه موقع هایی طالبی که می خورم خون دماغ می شمهیپنوتیزم کمی زانو درد دارم خواب آلودولی همه اینا رو دکتر گفت طبیعیه و تحمل کن منم گفتم چشم به خاطر دخترم همه کار می کنم.بوس

عکس آنجلا رو به عمه ها و خاله ها و عزیز نشون دادم همه خوششون اومد گفتند اسم نی نی مشخص کنید! نه عروسک نی نی !عصبانی البته با خنده  و ما به همه گفتیم فعلا "نیکی" خانمه اسم دخترمون .

عزیزم سپردمت بخدا برای همه منتظرا دعا کن زود نی نی دار بشن

بوس بوس فعلا بایبوسمحبت

 

[موضوع : ]

نوشته شده در يکشنبه 4 مرداد 1394ساعت 18:37 توسط هما| |

از همون روزا که عزیز اینا اومدن خونمون این دندون درد من باز شروع شد ای خداگریه

یه دندون که تیکه تیکه هی شکسته بود جز ریشه نمونده بود ریشه اش هم داغون داغونه از شدت درد نمی دونم چکار کنم؟

رفتم پیش متخصص گفت سه ماهه آخری برو تحمل کن گریه

خلاصه دختر گلم فقط به دندونپزشک گفتم برای دخترم ضرری نداره عفونت دندونم؟سوال

گفت نهاجازه

حالا راحت تر تحملش می کنمهیپنوتیزم

عزیزم این روزا فهمیدم آبجی راحله نی نی سومشو بارداره خندونک

این روزا بیشتر با نرم افزار تلگرام و واتس آپ و وایبر با فامیل و دوستان و عزیزان در ارتباطم  و وقتمو پر می کنم.

ریشب با بابا رضا رفتیم یه کفش تابستونی سبک و طبی و راحت خریدیم دیگه همه کفشام تنگم بودنخندونک

راستی یکی از تفریحات و لحظات خوش من و تو و بابا رضا اینه بابا رضا سرشو بذاره روی پاهای من کنار تو برات لالایی بخونه ، خودش از من و تو بیشتر خوابش می گیرهقه قهه ولی هرسه کیف می کنیم حسابیمحبت

 

راستی با خانم های کلاس آمادگی زایمان یه گروه توی واتس آپ راه انداختیم دوتا از 9 تا مامان زایمان کردند عکس پسراشونو گذاشتن فکر کنم از بین همه فقط شما دختری گلم همشون پسر دارن خلاصه تاج سری قراره بعد چند ماه از زایمان هممون یه روز همه بچه به بغل جمع بشیم همو ببینیممحبت

فعلا بوسبوسبای بای بای

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 22 تير 1394ساعت 11:30 توسط هما| |

یوهو این روزا بهمون خیلی خوش گذشت دخترم!

مگه نه؟

عزیز و خاله ها و دختر خاله ها و شوهر خاله هات همگی اومدن یزد خونمون این روزا  تقریبا سورپریزمون کردند و ما شاد شادیم الان با اینکه خیلی نموندند ولی خوب اومدنشون یه عالمه بهمون انرژی داد تازه می دونیم که بزودی باز می بینیمشون پس از رفتنشون ناراحت نشدیم الان امروز از صبح تا عصر دارن توی نقش جهان اصفهان می گردند تا فردا برن سمت خراسان و شهرشون .

دستشون درد نکنه اومدن دلمونو شاد کردند.

قربونت برم که هر چی می گذره بیشتر بی تاب اومدنت می شیم.

سسپردمت به خدای مهربون عزیزم .

 

بوس بوس بای فعلامحبتبوسمحبت

[موضوع : ]

نوشته شده در شنبه 13 تير 1394ساعت 12:41 توسط هما| |

ثمره عشقم سلام محبت

خوبی نازنینم؟

مامان اومده دوباره باهات حرف بزنه و برات بنویسه.خندونک

طلای مامان دیروز رفتم مرکز بهداشت محل و خودمو تو رو وزن کردم شدیم باهم 63 کیلو بگو ماشالله بوساز 55 من تا 63 من و تو ، این ماه هم سه کیلو اضافه کردم،الهی شکر همه چی نرماله، حرکتات،صدای قلبت، وزنو قدت خلاصه خدارو هزار بار شکر کنم هرلحظه کمه، توی این روزای ماه رمضون دعا می کنم واسه همه افرادی که نی نی می خوان این روزای قشنگو تجربه کنن، دیشب با خاله راحله حرف می زدم می گفتم همه آدما توی زندگیاشون مشکلاتی دارن ولی فرق آدما در امید داشتن یا نداشتنه من به خاله راحله گفتم که عزیز دلم که توی وجودم داره رشد می کنه زیباترین ثمره امید منه ،زیبا عزیزم  با اون دستای کوچول موچولوت توی دلم که هستی دعا کن برای منتظرای نی نی که دلشون شاد بشه و یه نی نی ناز و سالم بیاد توی دلشون.

الهی آمینفرشته

دلبندم  این روزا بابا رضا خیلی خیلی سرش شلوغه یعنی توی یک ماه گذشته بعضی وقتا فقط نهار اومده خورده صبح تا شب سر کاره.می خوای بگم چیکارا می کنه؟چشمک

توی یزد قراره بافت تاریخی این شهر و هم قنات های این شهر ثبت جهانی بشه از یونسکو بیان برای انجام مراحل ثبت و باید تا اون موقع مرمتشون تموم شده باشه مخصوصا قنات ها، در حال حاضر بابا رضای نازنین هم روی مرمت قسمتی از قنات بزرگ یزد که از فهرج تا زارچ کشیده شده  کار می کنه و هم ساماندهی کوچه جبهه شمالی مسجد جامع یزد رو و پایاب های قنات رو انجام میده، مسجد جامع یزد یکی از برجسته ترین بناهای ایرانه رفیع ترین گلدسته ها  رو بین همه مساجد ایران داره و همیشه پره از توریست هایی که میان برای دیدنش، بابا رضا میگه توریست ها میان داخل قنات و خیلی خوششون میاد .من به خاطر وجود نازنین شما توی دلم نمی تونم برم ولی هر روز عکس هایی که بابا از مراحل کارش می گیره رو نیگا می کنم و لذت می برم ، عه راستی یادم  رفت بگم بابا رضات مشهور شده خندونک، توی تلویزیون در یک روز چند بار خبر شبکه خبر و شبکه تابان یزد بابا رضا رو نشون داد و من کلی ذوق کردم بوس، خلاصه خیلی سر بابا شلوغه حتی از زاهدان زنگ می زنن بیا خیلی لازمت داریم ولی بابا رضا که خیلی مسئولیت پذیر و حساسه بهشون گفته کار یزد تموم بشه میام اونجا، خلاصه بهت بگم که تا روزی که شما بیای بغلمون ،مشخص می شه که خونه زندگی سه نفره قشنگمونو چه شهری قراره روبراه کنیم.زیبا

من و بابا رضا رفتیم مغازه نمایندگی وان بای وان سر کوچمون برات یه یادگاری بخریم ، این که می گم یادگاری چون سیسمونی تورو عزیز یعنی مامان جونم تهیه کردن و چیزی کم و کسر نداری که  ما بریم برات بخریم خجالتخلاصه  دوست داشتیم یه چیزی برات بخریم رفتیم و اونجا عاشق یه سرویس هشت تیکه کالسکه و تخت پارک و ... شدیم با مارک گود بی بی هم من هم بابایی دلمون اونو خواست برات، احساس کردیم توی اون سرویس راحتی، و به عزیز هم گفتیم فعلا برای خرید سرویس کالسکه دست نگه داره ، عزیز ازمون پرسید چرا بهش گفتم دلیلشو و عزیز هم که ایشالله میای می بینیش انرژیش صد برابر من ،خندونک رفت زودی توی شهر خودمون همون مارک رو پیدا کرد و گفت خیالتون تخت اینجا هست  و ما بهش گفتیم بذار بیایم با هم بریم بخریم و عزیزم قبول کرد و تقریبا سیسمونیت کامله یه سری ریزو پیزاش مونده عزیز خودش می دونه، خلاصه قرار شده اواخر مرداد من و شما و بابایی بریم و بعد چند روز موندن بابایی ما بمونیم و بابا رضا برگرده یزد خطاتا موقع به دنیا اومدنت اون موقع بیاد پیشمون و بمونه زیباو خلاصه پیش بسوی روزای قشنگمحبت

عزیزم شادم خداروشکر فقط تنها چیزی که فکرمو مشغول کرده اینه که اسمی هنوز نپسندیدیم دلخور

تازه نمی دونی یکی از دوستام گفت جدیدا اداره ثبت احوال اسامی مشترک رو تفکیک کرده و دیگه هیچ اسمی مشترک بین پسر و دختر نیست و من رفتم هیوا رو پیدا کردم نوشته بود برای پسر هاستکچل

اینم یه اسمی بود که خیلی دوست داشتیم اما قسمت نبود روت بذاریم ایشالله یه اسم قشنگ برات پیدا می کنم بهت قول می دم نازنینمخندونک

عینکفعلا خدا نگهدار وجود نازنینت

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 2 تير 1394ساعت 10:27 توسط هما| |

 

سلام دلبندم

خوبی مامان؟

این روزا خیلی فعال شدم دیگه تنبلانه توی خونه روزو شب نمی کنم

از 30 اردیبهشت که شروع کلاسای آمدگی زایمانم بود روحیه ام خیلی شادتره و هیجانم زیاد شده بذار از اولش برات بگم، 8 جلسه کلاسه و ما نه تا خانم باردار با نی نی های متفاوت یه کارشناس ارشد مامایی میاد برامون صحبت می کنه اولش از مطالبی که آموزشیه شروع می کنن بعد نرمش هایی رو بهمون یاد می دن با نام اصلاح وضعیت یعنی چطور باشه حرکاتمون توی بارداری که آسیبی به بدنمون وارد نشه و اضافه وزن بارداری عوارضی برامون در آینده نداشته باشه، بعد آخر کلاس می رسیم به وقت ریلکسیشن یعنی آرامش برقرار کردن در روح و جسممون همه خانمها دراز می کشن برقا خاموش صدای چه چه پرندگان و جوی آب و خانم ماما حرفای قشنگ می زنه و همه به آرامش می رسن و خیلی باحاله یعنی یه روز در هفته دوساعت کلاسه ولی کل هفته انرژی داریم،خندونک قراره یک جلسه از هشت جلسه بابا ها هم حضور داشته باشن همه زوج زوج بشینیم و برامون حرف بزنن ،قوی یک جلسه هم به قول خانم ماما تور زایشگاه گردی داریم  چشمکبرای شناخت فضا و تجهیزاتی که موقع زایمان تجربشون خواهیم کرد خلاصه عالیه مامان جون.

ممنون به خاطر وجود نازنین تو داره به من اینقدر خوش می گذره.محبت

از اون طرف دوستم بیانه و همسر و پسرش شبها پیشنهاد می دن هوا عالیه اکثرا می ریم پارک شام می خوریم دوسه شب پیشم به پیشنهاد بیانه جون شام رفتیم یه رستوران باغ شیک و عالی توی شهر تفت که حدود یه ربع ساعت تا یزد فاصله داشت باغ صدری (نمیر) تفت عالی بود واقعا عالی بود.عکساشو دارم ایشالله بزرگ بشی نشونت می دم.

اینم باغ صدری تفت

روز شنبه نهم خرداد هم دوست گلم سعیده جون دعوتم کرد ختم انعام و مولود خونه مامانش خجالتسعیده جون یه دوست اینترنتیه که یه سال بیشتره باهاش دوستم و همو می شناسیم  ولی بار اول بود همو می دیدیم.

اونجا هم خیلی خوش گذشت اول همه سوره انعام خوندیم و من توی دلم برای همه منتظرای نی نی و برای همه دخترای دم بخت دعا کردم و سلامتی عزیزام و سلامتی نی نی جدید سعیده جون.محبت

بعد دوتا خانم اومدن یکی دف می زد یکی می خوند و دوساعت شادی و نشاط ما هم دست می زدیم.فک کنم تعجب کرده بودی چون هی لگد می زدی شایدم داشتی اون داخل شادی می کردی.خندونک

اون روز تولد حضرت علی اکبر بود.

دیروز عصر هم رفتم با مریم جون دوست داروسازم و خواهر گلش باشگاه برای کلاس رقص اونا می رقصیدن من نیگا می کردم آرامشما باز لگد می زدی فک کنم رقصت خوبه ها گل دخترم.قه قهه

خلاصه خداروشکر همه چی روبراهه بابا رضا سخت مشغول کاره ، عزیز مشغول خرید سیسمونیته و من در حال خوش گذرونی ام.خندونک

یه جا خوندم ماه هفت بهترین و مفرح ترین ماه بارداریه منم همین روزا این ماه قشنگو شروع می کنم بعدشم  رمضان میشه ماه پر از برکت و زیبا که آدم حال معنوی خوبی داره بعدشم ایشالله بریم زادگاه مامان با عزیز و خاله ها و دختر خاله ها خوش بگذرونیم تا بیای .زیبا

عزیزم خوشحالم که هستی دعا کن همه این خوشحالی منو تجربه کنن.

الهی آمین

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد 1394ساعت 10:33 توسط هما| |

عزیز دلم سلام، مامان توی ماه اردیبهشت سه کیلو چاق شده و در ظاهر هم دیگه پیداس داره سنگین میشه، حرکت هات هم شدید تر شده انگار داری عضلاتت رو امتحان می کنی ببینی بلدی باهاشون ورجه وورجه کنی یا نه!خندونک

مخوصوصا حول و حوش ساعت 12 شب یه عالمه حرکت داری ، و صبح با حرکت هات مامانو بیدار می کنی.

یه چند روزی اینترنت نداشت مامان بیاد برات بنویسه.توی این مدت عزیز یعنی مامان من ، مادر بزرگ نازنینت برات یه عالمه خرید کرده و هی وایبری فیلم و عکس خریداشو گذاشته ما دیدیم و ذوق کردیم،محبت بس که عزیز ذوق اومدنتو داره مهلت نمی ده من برم پیشش همه رو خریده الحق که خوش سلیقه هم هست ، خیلی منم ذوق زده ام کی بیای از تک تکشون استفاده کنی عزیزم.بغل

این هفته رفتم دکتر و دکتر مهربون یه چند ثانیه دستگاه سونو رو روی شکمم گذاشت و وجود نازنینت و آبی که در اون غوطه ور هستی رو چک کرد گفت همه چی نرماله و همون دوتا قرص ایزن پلاس و سوپراکل رو دوباره گفت بخورم و امگا3.چشمک

گفت همه چی نرماله و به پیشنهاد خودم برام یه سونو نوشت که 18-19 ام خرداد برم انجام بدم تا اون موقع 6 ماهت تموم شده ایشالله با هم وارد سه ماهه سوم میشیم عزیز دلم.

راستی عکس های شینا دختر عمو حمیدو دیدیم، یه دختر آروم و ساکت ماشالله.

حالا همه بیصبرانه منتظر اومدنتن.بابا یوسف بابای بابا رضا بهم همش می گه عروسم مواظب خودت باش.قویخیلی چشم براهتن.ایشالله بسلامتی بیای بغل تک تکشون.

شاید شاید عزیز و خاله ها و دختر خاله ها و شوهر خاله هات برای تعطیلات وسط خرداد بیان خونمون.ایشالله بشه بیان، آخه مسافت زیاده و هماهنگ شدن دوتا ماشین برای این مسافت کمی سخته.

بابا رضا هم سخت مشغوله صبح زود میره ظهر خسته میاد خونه و عصر یه دستی رو شکمم میکشه می گه دختر گلم چطوره؟محبت

وقتی حرکت می کنی به بابا رضا می گم نیگا کن از روی شکمم دیده میشه حرکتای دخترمون، .ولی بابا رضا هر چی خیره میشه به شکمم نمی تونه ببینه بی حوصلهو می گه دخترمون خودشو واسم لوس می کنه.دلخور

آره مامانم؟راس می گه؟چشمک

این روزا هردومون به اسم هیوا برات فکر می کنیم تنها شکمون برای انتخاب اینه که هیوا در زبان کردی برای هم پسر و هم دختر استفاده میشه می ترسیم در آینده دوست نداشته باشی اسم مشترک بین دختر و پسر داشته باشی وگرنه خیلی دوستش داریم هیوا  به معنی امید در زبان کردی.

تا ببینیم خدا چی می خواد.امیدواریم یه اسم قشنگ انتخاب کنیم که دوسش داشته باشی گلم.محبت

راستی هفته پیش برای بار اول رفتم کلاس آمادگی زایمان بیمارستان شهید صدوقی یزد خیلی خوش گذشت خیلی هم تفریحه هم آموزش همه مامانای قلمبه و جوی شاد.چیزای زیادی یاد می گیریم.خندونک

بعدابرات مفصل می نویسم چیا بهمون یاد می دن.فردا جلسه دومه و من هیجان دارم برای این کلاسای شاد

برم فعلا باز میام عزیزمبوس

 

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد 1394ساعت 9:23 توسط هما| |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 19 صفحه بعد

Design By : nightSelect.com
Powwerd By : NiniWeblog.com